|
نیایش نفس مامان
| ||
|
نفس مامان سلام
عزیز من امروز ۳۱ اردیبهشت ۲۲ ماهه شد . ۲۲ ماهگیت مبارک عزیز مادر . دوستت دارم به اندازه همه هستی نفس مامان این دو روز گذشته برای هر دوتامون روز های سختی بود چون تو اصلا نمی خواستی بری مهد و گریه می کردی . دیروز وقتی بردمت مهد و تحویل مربیت دادمت شروع کردی به گریه و من هم ناخودآگاه زدم زیر گریه و می خواستم بردت گردونم که مربیت نذاشت و قول داد که آرومت می کنه من هم همراهت اومدم توی پارک مهد و گذاشتمت توی تاب و وقتی آروم شدی رفتم . چون جلسه داشتیم و نمی تونستم برت گردونم محل کارم اما ساعت ۱۱ اومدم دنبالت که دیدم داری گریه می کنی و مربیای مهد هم بی خیال دنبال کار خودشون بودن . اونقدر ناراحت شدم که تورو گرفتم و فوری از مهد بیرون اومدم و بهت قول دادم که دیگه نبرمت مهد . اون روز حسابی حالم بد بود . مدام گریه می کردم که تو رو گذاشتم و تو گریه کردی . البته مربی گفت که تا حالا آروم بودی و تازه شروع به گریه کردی . نمی دونم راست می گفت یا نه . اما من خیلی عصبی شده بودم . با یکی از دوستام صحبت کردم و وقتی حال و روز منو دید گفت با پرستاری که بچه اش رو نگه می داشته صحبت می کنه و راضیش می کنه که بیاد خونه و تو رو نگه داره که وقتی صحبت کرده بود قبول کرده بود که بیاد نگهت داره . خیلی خوشحال شدم و از این که مجبور نیستم دیگه صبحهها از خواب بیدارت کنم و اشکات رو ببینم خیلی خوشحال شدم . من اون خانم پرستار رو تا حدودی می شناسم . زن خوب و فهمیده ای هست و امیدوارم که تو هم دوستش داشته باشی و باهم خوب کنار بیاین. عزیز مامان منو ببخش که اذیتت کردم و اون چشای خوشگلت گریون شد . مطمئنم که ۲۲ ماهگیت ماه خوب و پر از آرامشیه برات . ای همه هستی من با همه وجودم دوستت دارم [ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 9:45 ] [ زهره ]
شیرین زبون سلام
نفس مادر همچنان برای مهد رفتن باهم درگیریم . اولش تقریبا خوب می ری توی مهد ولی ساعت ۱۲ که می شه شروع می کنی به گریه کردن و باید بیام دنبالت . به هیچ کاری نمی رسم چون ساعت ۵/۹ الی ۱۰ می گذارمت مهد و دوباره باید ۵/۱۲ بیام دنبالت که همش باید توی مسیر رفت و آمد باشم . نمی دونم چرا خوابیدنت اینقدر ناز داره و از وقتی به دنیا اومدی خیلی سخت می خوابی . حالا که فقط باید شیر بخوری تا خواب بری . دیگه کم کم باید آماده بشیم برای از شیر گرفتنت چون ماه رمضون نزدیکه و من می خوام روزه بگیرم . ولی نمی دونم چطوری باید از شیر بگیرمت .اصلا دلم نمی یاد . حالا بگم از چند روز گذشته . چهارشنبه بعد ازظهر دایی رضا ما رو برد مهریز اصلا فکر نمی کردم این همه جای دیدنی داشته باشه . یه جایی بود به اسم کوه ریگ که فقط ریگهای شن بود و می شد ازش بالا رفت حسابی کیف کرده بودی و می خندیدی . نازنین هم حسابی بهش خوش گذشت . پارک و تفرجگاه غربالبیز هم خیلی خوب بود . اونقدر آب بود که روح آدم تازه می شد . حسابی به تو و نازنین خوش گذشت . اما بگم از شیرین زبونیت روز جمعه که خونه بودیم من داشتم ظرف می شستم . اومدی گفتی آب بده و طبق معمول بقیه آبها رو ریختی روی زمین . من با حالت قهر گفتم کار بدی کردی و من قهرم . تو هم که تا می بینی اوضاع بر وفق مرادت نیست فوری می گی دیش می خوام که من بیام بهت شیر بدم و بوست کنم و آشتی کنیم . آخی اصلا دلم نمی یاد که خیلی ناراحت بشی و زود کوتاه میام . تو هم این رو خوب فهمیدی و به من گفتی دیش بده بخورم و با انگشتات دستت رو توی دهنت می بری و بیرون میاری که من بدونم می خوای شیر بخوری و من جوابت ندادم . دوباره گفتی و باز هم بی محلی و یه دفعه گفتی مامان زهره باز جواب ندادم این دفعه با حالت حق به جانب گفتی زهره خانم دیش می خوام . اصلا نمی دونم اینو چه جوری یاد گرفتی هیچ وقت این جوری نمی گفتی و من هم ذوق زده حسابی چلونمدمت و بوسه بارونت کردم . حالا یاد گرفتی به هر کسی که می خوای یه چیزی بگیری ازش می گی خانم مثلا آجی رو آجی خانم صدا می زنی بابایی رو بابا خانم یا بابا زهره می گی . دوباره خودت درستش می کنی و می گی بابا حمید . قربون اون سیاستت برم وقتی می ریم دم در مهد کودک می گی نریم مد کودک . من هم هزار وعده و وعید که تاب داره و نی نی ها دارن ماست می خورن و این جور حرفا می برمت تو . دم در برای اینکه منو منصرف کنی با حالت تهدید می گی گره می کنم مد کودک) گریه می کنم توی مهد کودک . و من هم با دل خون هی بهت می گم نباید گریه کنی . اینو خوب فهمیدی که روی گریه کردنت حساسم و منو با این وسیله تهدید می کنی . پارک رفتن رو حسابی دوست داری و وقتی از جلوی پارک رد می شیم حسابی ذوق زده می شی و داد می زنی پارک . تاب عباسی سسره . یه چیز دیگه هم این که پنجشنبه بردم موهات رو کوتاه کردم . گریه کردی ولی تکون نخوردی . البته بچه خانم آرایشگر هم باهات بازی می کرد و کمتر گریه کردی . وقتی موبایلم درست شد عکسات رو برات می ذارم . مامان نیایش عزیز گفته بودن که فونتت ریزه برای همین این دفعه فونت رو درشتتر می کنم تا چشمای دوستای عزیزم خسته نشه . دخترای گلم، من با همه وجودم دوستتون دارم و عاشقتونم . [ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:13 ] [ زهره ]
سلام گلم
دخترکم دیروز یعنی ۲۰ اردیبهشت تولد من بود . اما فقط خانواده خودم یادشون بود و بهم تبربک گفتن بابایی هم که هیچ وقت این چیزها براش مهم نیست و حتی تولد خودش هم یادش نمی مونه .
دیروز رفتیم روستا . همه بودن عمه طوبی و بچه ها و داماد تازه . عمو سعید و بچه ها و عمه نجمه و عمه لیلا هم بودن . حسابی بازی کردی . مخصوصا وقتی آب می بینی که حسابی حالت جا میاد . ولی من همش باید دنبالت بدوم تا توی آب نیفتی . وقتی می برمت لب جوی آب غذاتو هم خوب می خوری و این قدر محو تماشا و سنگ انداختن توی آب می شی که دیگه حواست نیست دارم بهت غذا می دم . حسابی شیرین زبونی می کنی و شعرهای مختلف رو نصفه نیمه می خونی مثلا اتل و متل توتوله رو تقریبا تا آخر بلدی . جند روزپیش وقتی صبح از خواب بیدار شدی می خوندی ای خدا چیکار کنم؟ من اولش تعجب کردم که اینو کی بهت گفته که داری با آهنگ می خونی ولی یه دفعه نازنین گفت مامان آهویی دارم خوشگله رو می خونه و فهمیدم توی مهدت این آهنگ رو خونده بودن و تو یاد گرفتی برام جالب بود که هنوز دو سه روزه می ری مهد ولی یاد گرفتی . الان دیگه تقریلا خوب می خونی . خیلی هم خوشگل می خونی که حسابی ذوق میکنم یعنی برای هر کی می خونی ذوق می کنه . اما بگم از مهد رفتنت . هنوزم با میل و رغبت نمی ری البته خیلی بهتر می ری توی مهد ولی وقتی می برمت به من می چسبی و گریه می کنی اما وقتی می ری توی مهد آروم می شی چند دقیقه ای پشت در مهد منتظر می مونم تا ببینم گریه می کنی یا نه و مدام برات آیت الکرسی می خونم و با دل خون برمی گردم سرکارم تا ساعت۵/۱ هم می مونی و بعد میام دنبالت که می بینم داری بازی می کنی ولی تا منو می بینی شروع می کنی به گریه و می دویی توی بغلم . الهی بمیرم که این قدر اذیت می شی مادر. امروز رو بدون گریه رفتی توی مهد و من یه کم خیالم راحت شد که داری به مهدت عادت می کنی . البته یه کار بدی هم که انجام می دی اینه که از وقتی می ری مهد بچه ها یی که بیرون می بینی می زنی و این منو خیلی ناراحت می کنه . دیشب طاها بچه عمه لیلا رو زدی و با ناخن صورتش رو زخم کردی . وقتی هم دعوات کردم همه چی رو از کیف من بیرون می ریختی و می گفتی کیشتله و می خندیدی . ملوسکم حسابی با عروسکت دوست شدی و عین یه همدم و مونس همراهته و باهاش حرف هم می زنی و اگه یه وقتی ما بهش بی احترامی کنیم یا اونو بندازیم زمین با عجله برمی داری و می گی ا عروسکه نازه گناه داره وقتی یه چیزی می خوای یا یه کاری می خوای بکنی که اجازه نمی دم می گی ا گناه دارم .قربون اون زبونت حسابی با اون زبونت توی دل همه جا گرفتی .
یه عادت بد دیگه ای که داری اینه که وقتی آب می خوری بقیه اش رو روی زمین می ریزی و من هیچ جوری نتونستم این عادتت رو ترک بدم دیروز قبل از رفتن به ده یه شیشه آب برات برداشتم که اگه تشنه شدی بهت بدم وقتی داشتم آماده می شدم یه دفعه دیم شیشه آب رو برداشتی و گفتی می خوام بخورم و من هم گفتم بخور مامان جون . اما وقتی روم رو برگردوندنم دیدم بله چشمت روز بد نبینه تمام شیشه آب رو داری با دقت خالی می کنی توی کیف من . یه لحظه داد زدم سرت که نکن و تو ترسیدی و شروع کردی به گریه اما برای اینکه دیگه این کار رو نکنی محلت نذاشتم تو هم هی نگاه کردی و رفتی توی ماشین پیش بابایی . خیلی ناراحت بودم از اینکه داد زدم سرت و محلت نذاشتم . اما وقتی رفتم توی ماشین دیدم داری بالا و پایین می پری و می گی آب ریختم گفتم کی آب ریخت توی کیف مامان با قاطعیت و محکم گفتی من ریختم و خنده می کردی . نمی دونم چه جوری بهت بفهمونم که این کارو نکنی . دیگه داری مستقل تر می شی و احساس می کنم که داری بزرگ می شی .یه کمی بیشتراز وقتت رو با بازی می گذرونی و کمتر نق می زنی و این به طور خیلی محسوسی پیداست . البته بعضی وقتها هم اونقدر به من می چسبی که اصلا نمی تونم هیچ کاری بکنم . عروسک قشنگ من دوستت دارم عشق من ( البته خیلی خوشگل این جمله رو می گی عشق منو می گی عکش من ) وقتی کار بدی انجام می دی و دعوات می کنم می گی دوستت دارم و این جوری من هم می گیرمت و حسابی ماچت می کنم. قربون دختر سیاستمدارم برم.
عاشقانه دوستت دارم و می پرستمت یعد از خدای یگانه . [ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 11:43 ] [ زهره ]
سلام
دو روز با تاخیر اومدم ولی می خواستم هر جوری هست این روز رو به مادر عزیز و زحمت کشم تبریک بگم و براش آرزوی سلامتی و طول عمر کنم . مادرم با تمام وجودم قدرت رو می دونم . اما یه تبریک دیگه به مناسبت روز معلم به پدرم که هر چند تصویر درستی ازش در ذهنم نیست و خیلی زود از دستش دادم اما دفتر خاطرات و عکسهایی که ازش مونده اون رو برام زنده نگه داشته . وقتی عکسش رو به نیایش نشون می دم و می گم کیه نیایش با اون زبون شیرینش می گه بابا بوزوگ .پدر عزیزم روحت شاد . [ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:59 ] [ زهره ]
سلام نفسم جیگر گوشه من چند تا عکس ازت گرفتم وقتی که می آوردمت محل کارم تا ببرمت مهد . چون صبحها خواب آلوده هستی اول می یارم اتاقم و بعد که سرحال شدی می برمت مهد. عکسهای نیایش مامانی محل کار مامان
نیایش خانم در حال خرابکاری
مامانی آهش مکنم (خواهش می کنم) چبس بده (چسب رو بده )
بعد نوبت آرایش عروسکش می شه که بهش می گه نی نی
حالا نوبت دست و پاهای خودشه که نقاشی بشه بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 12:28 ] [ زهره ]
شیطونک مامان سلام
عسلم تقریبا دو هفته ای می شه که تو رو همراه خودم به مهد یا بهتره بگم محل کارم می یارم . روزهای اول تو رو می اوردم محل کارم و بعد از اینکه صبحونه می دادم می بردمت مهد و خوب هم همکاری می کردی هرچند فکر می کنم مربی های مهدتون خیلی بی تجربه باشن و خیلی خوب نمی تونن باعث جذابیت تو توی مهد باشن اما خیلی مهربونن و همین منو دلگرم می کرد که بتونم بذارمت مهد و خیالم راحت باشه . خودت خیلی دوست داری با بچه ها بازی کنی و برای همین توی مهد می موندی و هر بار زنگ می زدم می گفتن که آرومی و داری بازی می کنی البته از همون روزهای اول خیلی مطمئن نبودم که همیشه همین جوری باشی و مدام استرس داشتم که گریه نکنی یا با بچه های دیگه دعوات نشه . ساعت حدود ۱۲ هم میامدم دنبالت و می آوردمت اتاقم تا وقتی که می خواستیم بریم خونه البته تو خواب می رفتی حالا بماند که این مسیر برگشت از مهد رو من چه طوری رانندگی می کردم . چون مدام جیغ می زدی و می چسبیدی به فرمون ماشین که وایستم و بهت شیر بدم و من هم با عجله میامدم و توی اتاقم بهت شیر می دادم تا خواب می رفتی . اما بگم از این هفته : روز شنبه طبق معمول بعد از دادن صبحانه بردمت مهد ولی هر کاری کردم نرفتی توی مهد و گریه کردی . خاله بهناز بغلت کرد و تو رو برد تو ولی گریه کردی . چند دقیقه پشت در ایستادم تا ببینم آروم می شی یانه که دیدم آروم نشدی و داری با ترس گریه می کنی که البته خاله بهناز هم در اون لحظه داشت با تلفن صحبت می کرد و کاری برای آروم کردنت انجام نمی داد برای همین اومدم تو و تو گرفتم چون اصلا طاقت دیدن گریه ات رو نداشتم .چند دقیقه ای اونجا نشستم ولی اصلا راضی نشدی از بغلم بیای پایین وچون اخلاقت رو می شناسم که اگه شروع به نق زدن بکنی دیگه نمی شه حریفت شد دوباره برگردوندمت به محل کارم که به محض اومدن خوابیدی و دو ساعتی خواب بودی و من تونستم یه کم از کارام رو انجام بدم . تازگی عاشق یکی از عروسکهات شدی و هرجا می ری یا حتی وقتی خوابی اونو بغل می کنی . وقتی هم بیدار شدی اذیت نکردی و من کارام رو انجام دادم و با هم رفتیم خونه .روز یکشنبه هم که صبح با گریه بلندت کردم و آوردمت که حسابی بد قلق بودی و اصلا تو رو مهد نبردم چون می دونستم که فایده ای نداره و حسابی اذیت کردی تا بعد از ظهر و حسابی خسته ام کردی .تا تونستی شیطونی کردی و چیز شکستی . خیلی خوب شده و چند ساعتی رو می خوابی . چون صبح زود بیدار می شی . البته دیگه نمی تونم بیارم محل کارم و باید به هر کلکی شده بذارمت مهد چون تمام کارام می مونه . مامانی زودتر به مهدت عادت کن چون چاره دیگه ای ندارم . نمی دونی چقد دلم خونه که مجبورم بذارمت مهد ولی همه این کارا به خاطر خودته . عزیزم طاقت دیدن اشکات رو ندارم پس تو هم همراهی کن و مهد رو دوست داشته باش . تا هر دوتامون از این بحران نجات پیدا کنیم . این دو هفته باب میل تو رفتار کردم ولی دیگه نمی شه و باید برخلاف میلت باشم هرچند خیلی ناراحتم ولی چاره ای ندارم . گل دختر مامان به اندازه همه هستی دوستت دارم و عاشقتم . راست یادم رفت بگم چهارشنبه عقد مهدیه عمه طوبی هست . از همین جا بهش تبریک می گم و براش آرزوی خوشبختی دارم . [ دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:36 ] [ زهره ]
یایش خانم در حال خونه تکونی قبل از عید
واین هم یه خواب راحت بعد از کار سخت
سفره هفت سین و نازنین و نیایش بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 13:16 ] [ زهره ]
گل دخترم سلام
عزیز مامان زمان به سرعت می گذره و تو نازنینم بزرگ و بزرگتر می شی انگار همین دیروز بود که که برای اولین بار رو ی ماهت رو دیدم و صدای دلنشینت رو شنیدم . نفسم الان۲۱ ماه از اون روز می گذره و هر روز به خاطر داشتن تو و نازنین خدا رو شکر می کنم .
این چند وقته حسابی سرم شلوغ بود و درگیر برای همین نتونستم زودتر بیام اما حالا با چند تا خبر اومدم اول اینکه جمعه هفته پیش به خونه جدید اسباب کشی کردیم . اونجا رو خیلی دوست داری خونه بزرگ و خوبیه و حسابی میتونی بازی کنی .خاله زهرا و سعید شوهر خاله و دایی رضا و مامان بزرگ هم کمک کردند اما حسابی خسته شدم چون خاله زهرا که ماههای آخر حاملگی است و خیلی مثل دفعات قبل نمی تونست کمک کنه ولی با این حال کمک خوبی بود . تمام اسباب و وسایل رو تنهایی چیدم و شما هم که روزهای به هم ریختگی خونه مدام از سرو کول من بالا می رفتی و مدام می گفتی دیش . و من باید کارام رو ول می کردم و میامدم بهت شیر می دادم اما ول کن نبودی و خیلی وقت منو می گرفتی من هم باید به محض اینکه خواب بودی کارام رو انجام می دادم . مامان بزرگ هم که این چند وقته حسابی مریضه و نتونست نگهت داره . خبر بعدی اینه که قراره بری مهد کودک چون مامان بزرگ دیگه نمی تونه نگهت داره خدا کنه زودتر خوب بشه . دوشنبه گذاشتمت خونه عمو سعید و زن عمو زحمت کشید و تو رو نگه داشت اما روزهای بعد تو رو با خودم آوردم سرکار چون من توی اتاقم تنها هستم و از خوش شانسی اتاقم جایی که خیلی ارباب رجوع نداره . برای همین با خودم آوردمت اتاقم و صبحونه بهت دادم که برای اولین بار بود که می دیدم یه کم صبحانه خوردی و بعدش هم بردمت مهد محل کارم . از همون اول که رفتی توی مهد مستقیم رفتی سراغ اسباب بازیها و بعد هم رفتی سراغ بچه ها و باهاشون بازی کردی البته من هم اونجا نشسته بودم بعد از یک ساعت آوردمت اتاقم و بعد هم اومدیم خونه . روز اول مهدت این جوری گذشت . اینو هم بگم که هر چی اسباب یازی بچه های دیگه برمی داشتن می رفتی و ازشون می گرفتی و من هم مدام باید می گفتم به نی نی هم بده و تو می دادی . یکی دوبار هم موهای یه دختر هم سن خودت که اسمش آسمان بود رو گرفتی که من فوری دستت رو باز کزدم و نذاشتم موهاش رو بکشی . روز دوم هم همین طوری گذشت . بعد از دو ساعت برگشتیم اتاق که تا موقع رفتن خوابیدی . البته صبحها رو خودت بیدار می شدی و با ذوق همراه من می یومدی . اما بگم از سومین روز مهد طبق روزهای دیگه اول اومدیم اتاق من و بعد از صبحانه ساعت ۹ رفتیم مهد توی راه مدام میگفتی نی نی گناه داره نباید نی نی رو بزنی . نی نی نازه . نی نی رو نزنی خوب . وقتی به در مهد رسیدیم از دیدن مهد خوشحال شدی . وقتی تو رو بردم تو یه خاله اومد تو رو گرفت و برد توی اتاق . من هم دیدم بهترین فرصت برای اینه که بدون من هم مهد رو تجربه کنی . برای همین اومدم بیرو و نیم ساعتی پشت در مهد نشستم . و مدام سر می زدم تا ببینم گریه نمی کنی که خیلی خوب با بچه ها بازی می کردی من هم شماره موبایل و اتاقم رو دادم تا اگه گریه کردی بیام دنبالت و خودم برگشتم به محل کارم . ولی به شدت استرس داشتم و مدام از فکر این که اذیت نشی بیرون نمیومدم و هی زنگ می زدم و احوالت رو می پرسیدم که می گفتن خوبی و داری بازی می کنی . ساعت ۱۱ وقتی می خواستم بیام دنبالت خاله بهناز زنگ زد و گفت که داری گریه می کنی با سرعت خودم رو رسوندم مهد و دیدم بغل خاله هستی و داری گریه می کنی که آوردمت اتاقم و تا رسیدیم خواب رفتی و تا حالا خوابی . یه چیز دیگه هم اینکه دیروز که بردمت حموم صابون رو به دستت مالیدی و زدی به چشمت که امروز حسابی قرمز شده و ورم کرده . بردمت پیش دکتر محل کارم که برات یه قطره نوشت . خدا کنه که با مهد کنار بیای الان خیلی چیزهای دیگه می خواستم بنویسم که فرصت نیست چون نازنین از مدرسه میاد و باید برم دنبالش بقیه اش رو توی پست بعدی می نویسم . [ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 13:33 ] [ زهره ]
نفس مامان سلام عزیزم امسال دومین سالی بود که تو گل دختر کنار سفره هفت سینمون بودی . پارسال رو یادم نمی ره که از دیدن ماهی توی تنگ خیلی ذوق کرده بودی و حسابی دستت رو توی تنگ ماهی خیس می کردی و از اینکه ماهی تکون می خوره تعجب می کردی . اما امسال که بزرگتر شدی با ذوق می خواستی کمک کنی و سفره رو بچینیم اونم چه کمکی . خاله زهرا بیچاره نزدیک سال تحویل ده بار بیشتر سفره رو انداخت و تا می رفت بقیه وسایل رو بیاره سفره رو جمع کرده بودی . دیگه خاله حوصله اش سر رفت و روی میز یه سفره کوچولو انداخت و همه باید مواظبت می بودیم تا اونا رو نریزی حالا بماند که چند باری هم همه چی رو به هم ریختی ولی بالاخره ما سال تحویل سفره هفت سین داشتیم . حسابی ذوق کرده بودی و هی نازنین شمع روشن می کرد و تو فوت می کردی .امسال هم مثل پارسال خونه مامان بزرگ بودیم و سال تحویل کنار هم . بعدش هم قرار بود که بریم خونه بابا امیر که بابایی برخلاف صحبت های قبلیمون زودتر رفته بود و سال تحویل رو اونجا بود . دیگه باباییه یک دفعه برنامه ها رو به هم می زنه و هر کاری دلش خواست می کنه . این چند وقته خیلی حرف برای گفتن دارم . حالا تا هرجایی که وقت کنم می نویسم . اول اینکه دختر گل ما با شروع سال جدید 20 ماهه شد . جیگر طلا 20 ماهگیت مبارک البته با تاخیر 20 روزه .
بعدش هم که این چند وقته که من خونه بودم حسابی به من وابسته شدی و دیگه کاملا می فهمی که می خوام تنهات بذارم و برم سرکار . برای همین این تعطیلات همش به من چسبیده بودی . تا می دیدی هیچ بهونه برای بغل شدن نداری فوری با ناز و ادا می گفتی مامان دیش . یعنی شیر می خوای و بعد هم که شیر می خوری می گی بسه خومزه بود ( خوشمزه بود ) .
تقریبا تمام کلمات رو محکم و بدون غلط می گی . تمام اعضای بدنت رو می شناسی و اسم می بری زرد و قرمز رو یاد گرفتی . عاشق نقاشی کشیدنی و حالا پیشرفت کردی چون قبلا فقط خطهای صاف می کشیدی اما الان دایره دایره می کشی و توضیح می دی که چی کشیدی مثلا یه دایره می کشی و می گی گبه کیشیدم ( گربه کشیدم) یا گل کیشیدم و حتما هم باید حسابی بهت توجه بشه و تشویق بشی وگرنه شاکی می شی . بعضی وقتها هم چش چش دو ابو می خونی و نقاشی می کشی .
شعرهایی که بلدی بارون میاد ش ش پشت خونه هاج( با فتحه روی ج) عیوسی دایه ( عروسی داره) ات مت توتویه گاب حسن چه جویه حوضوگ حوضوگ هبیجه اومد آب بخوره( حوضوگ حوضوگ هویجه ) که بقیه اش رو از یه شعر دیگه به این می چسبونی تاب تاب عباسی خدا منو ندازی اگه منو بدازی مییم سسره بازی . که با یه آهنگ قشنگی می ونی .
دیگه بگم از بد غذاییت این تعطیلات اصلا چیزی نمی خوردی وباید به زور و التماس یه ذره غدا بهت بدم . نمی دونم این غذا خوردنت کی خوب می شه . روز پنجشنبه بعد از سال تحویل رفتیم ده . حسابی سرد بود و من هم اصلا نمی تونستم تو رو توی خونه بند کنم چون می خواستی بری دم استخر خونه یا جوی آب و هی سنگ بندازی توی آب برای همین با اینکه حسابی پوشونده بودمت سرما خوردی . و تا آخر تعطیلات سرما خورده بودی که البته از روز 12 بدتر شدی و بردمت دکتر چون بینیت می گرفت و نمی تونستی بخوابی . هنوز هم کاملا خوب نشدی . این چند وقته حسابی نق زدی
چند روزی هم دنبال خونه بودیم وچند جا رو رفتیم دیدیم که بالاخره یه خونه پیدا کردیم و باید آخر هفته که من تعطیلم اسباب کشی کنیم . دیگه باید از خونه مامان بزرگ بریم . یه خورده مامان بزرگ استراحت کنه از بس که مدام تو و نازنین درحال جیغ و داد کشیدن هستید یا دارید باهم دعوا می کنید . البته بگم اکثر وقتا تو مقصری و مدام نازنین رو می زنی . وقتی که 7 ماهه بودی از بس گریه می کردی و من باید می رفتم سرکار و نمی تونستم هر روز صبح تو رو ببرم خونه مامان بزرگ تصمیم گرفتیم تا تو بزرگتر بشی بریم اونجا بمونیم تا راحت باشی اما دیگه بیشتر نمی شه اونا رو اذیت کنیم . هرچند که الان هم سخته که صبحا تو رو توی خواب بلند کنم و ببرم اما چاره ای نیست. یه خونه نزدیک مامان بزرگ گرفتیم .
یه روز هم توی تعطیلات با زن عمو و بچه هاش و فاطمه خاله زهرا بردمتون پارک ستاره که حسابی بهت خوش گذشت .
عزیز مامان ایشالا امسال سال خوبی برامون باشه و مشکلات کم کم حل بشه . البته پارسال هم خیلی بد نبود اما امیدوارم امسال بهتر باشه برای همه . عکسها رو بعدا می ذارم چون الان وقت ندارم .
[ دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 ] [ 9:51 ] [ زهره ]
خانمی سلام دختر گلم سه روز دیگه به دومین سالی که تو عزیز دلم پیش ما هستی مونده . خدا رو شکر می کنم که تا این لحظه وجود شما دو تا گل از حوادث و آسیب ها در امان بوده . دخترم الهی همیشه شادی و لب خندون شما رو ببینم و لذت ببرم . الان که دارم این پست رو برات می ذارم مثل یه فرشته کوچولو خوابیدی البته هیچ وقت نبوده که اینقدر زود یعنی ساعت نه خوابیده باشی اما چون دیشب من و مامان بزرگ به خاطر حساسیت و سرفه ای که گرفتیم رفته بودیم دکتر دیر وقت خوابیدی و صبح زود که من می خواستم برم سرکار بیدار شدی و به من چسبیده بودی که نرم بیرون امشب رو زود خوابیدی . نفسم هرچند که خیلی شیطونی و وقتی بیداری به هیچ کاری نمی رسم و مدام باید تو رو بغل کنم یا باهات بازی کنم اما وقتی که تو خوابی و نازنین هم خونه نیست حسابی همه جا سوت و کوره . امشب نازنین با بابایی رفته خونه عمو سعید تا با ابوالفضل و سارا بازی کنه یا به قول خودشون تاب توی حیاط عمو سعید رو رنگ بزنن .من هم از فرصت استفاده کردم و اومدم برات بنویسم .وقتی که در حال انجام کارا هستم هزار تا سوژه برای نوشتن دارم و هزار تا حرف که برات بنویسم اما همین که پشت کامپیوتر می شینم همه چی یادم می ره .
نفس مامان اول بگم از حرف زدنت . شیرین زبونم دیگه جملات رو با استفاده از فعل و فاعل درست می گی . مثلا می گی سیبه بده پوس بکنم ( با ضمه روی ب )( سیب رو بده پوست بکنم ) . تازگی هر کاری می خوای انجام بدی می گی باسا ( وایسا ) مدام می گی شوکول بده ( شکلات بده ) هر وقت از خیابون رد می شیم نمی دونم این پفکهای مغازه رو چطوری می بینی با ذوق داد می زنی پوفک . چون برات خوب نیست نمی گیرم اما دایی ها قاچاقی بعضی وقتها بهت می دن . نقاشی می کشی و می خونی چش چش ابو دماغ گدو حالا بذا دو تا گوش مواش نشه فماموش . تاب تاب عباسی خدا میا ندازی اگه میا بدازی مییم سسیه بازی . این شعر رو هم می خونی . یه شعر دیگه که شادمهر عقیلی و ابی خوندن هم می خونی و به شدت عاشق این آهنگی . هر جا باشی خودت رو می رسونی نزدیک کامپیوتر و گوش می دی و زوم می شی توی مانیتور . من من من یویایی دایم ( رویایی دارم ) ...
چند روز پیش می خواستم برم سرکوچه سبزی و میوه بخرم چون نمی تونم بغلت کنم تو رو گذاشتم روی سه چرخه ات و بردمت بیرون . وقتی رفته بودم توی مغازه تو رو بغل کردم و سه چرخه ات بیرو ن بود یه بچه ای اومد بهش دست بزنه از توی مغازه داد می زدی خانوم نکن . خیلی جالب بود به حدی که مغازه دار حسابی خندید . قربون اون حس ماکیتت .
چند شب پیش هم رفته بودیم عروسی دختر خاله بابای من . اونقدر آتیش سوزوندی و شیطونی کردی که از کت و کول افتادم . گذاشتم روی میز همه چی رو به هم می ریختی و می خواستی پسر کوچولوی روبروت رو بزنی نمی دونم چرا اصلا از پسرا خوشت نمی یاد در عوض یه دختر کوچولوی یکساله رو هی می خواستی بغل کنی و بوس کنی و من نمی ذاشتم . چون مطمئن بودم که مادرش ناراحت می شه .حسابی هم برای همه روی میز وایسادی و قر دادی . قربون اون رقصیدنت .
یه روز بابایی از بیرون اومد و یه ظرف ماست خریده بود بهش گفتی بابا ماس خریدی ؟ پوفک کو؟
تازگی از نبودن اطرافیان ناراحت می شی و مدام سراغشون رو می گیری و دیگه متوجه نبودن اطرافیان می شی مثلا وقتی نازنین نیست مدام می گی آجی کوش ؟ یا بابایی کوجا یف ؟(رفت) دایی کوجا میری؟
وقتی شکلات یا یه چیزی رو می خوری دستات رو باز می کنی و می گی تمو شد .خودم .( تموم شد . خوردم .)
مامانی بعد از مدتها رفتم خونه عمه طوبی و مهدیه عمه موهامو رنگ کرد . وقتی اومدیم خونه و من روسریم رو برداشتم اومده بودی دست می کشیدی روی موهام . من گفتم چی چیه مامان . گفتی خوشله ( خوشگله) قربون اون احساست برم مامانی .
حالا بگم از بقیه وقایع . ... نازنین خانم از روز شنبه تعطیل شده و کلا با کتاب دفتراش خداحافظی کرده و حسابی روزش رو به بازی می گذرونه من هم خیلی سخت نمی گیرم حداقل تا سال نو استراحت کنه. بگم از بابایی که بعد از اون عملش چون سه ماهه که تحرکی نداشته بیماری قند گرفته و حسابی ناراحته . البته خیلی امیدواره که خوب بشه . خدا کنه این جوری بشه . مامان بزرگ هم که خونه تکونی کرده و حالا هم حسابی سرفه می کنه . الان دیگه بیدار شدی ونمذاری ادامه بدم . سال نو رو به همه دوستای گلم که این مدت باهاشون در ارتباط بودم تبریک می گم . این دسته گل زیبا تقدیم به همشون . سال خوبی داشته باشید همراه کوچولوهای گلتون . چند تا عکس هم در ادامه مطلب
ادامه مطلب [ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 22:49 ] [ زهره ]
|
||
| [ طراحی : روز گذر ] [ Weblog Themes By : roozgozar ] | ||